خلاصه نظریه عشق از دیدگاه استرنبرگ

در سال ۱۹۸۷ استرنبرگ نظریه‌ای در باره عشق ارائه داد. او می‌گوید که عشق مرکب ازسه بخش است: صمیمیت، شور و شوق (شهوت) و تصمیم/تعهد. این سه بخش در ترکیب با یکدیگر ۸ نوع متفاوت از عشق را به وجود می‌آورند که هر کدام ویژگی‌ها، محاسن و معایب خود را دارند اما برخی از انواع عشق با سطوح بالاتری از رضایتمندی همراه‌اند.

 

انواع  عشق

 

صمیمیت

 

 

کشش جنسی

 

تعهد

1- فقدان عشق

ضعیف 

  ضعیف 

ضعیف  

2- علاقه مندی(دوست داشتن)

قوی

  ضعیف  

    ضعیف 

3- شیفتگی

ضعیف 

قوی

ضعیف  

4- عشق تو خالی و پوچ

    ضعیف 

  ضعیف  

قوی

5- عشق رمانتیک

قوی

قوی

    ضعیف 

6- عشق رفاقتی

قوی

  ضعیف  

قوی

7- عشق ابلهانه

  ضعیف  

قوی

قوی

8- عشق کامل

قوی

قوی

قوی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
   

نگاهی اجمالی به علل توسه نیافتگی ایران از منظر چند اندیشمند و سیاستمدار

   
  نگاهی اجمالی به علل توسه نیافتگی ایران از منظر چند اندیشمند و سیاستمدار :

دكتر حسین بشریه : اودر كتاب موانع توسعه سیاسی در ایران می كوشد تا موانع تاریخی و ساختاری ضعیف مدنی و سیاسی در ایران را عامل اصلی توسعه نیافتگی ایران قلمداد كند. وی در تمام طول کتاب سعی می کند تا ساختار قدرت سیاسی، شكاف ها و چند پارگی های اجتماعی، فرهنگی در ایران به عنوان موانع اصلی توسعه معرفی کند . به بیان دیكر استدلال اصلی بشریه این است كه شکل گیری ساخت دولت همراه با گسترش چند پارگی های اجتماعی و فرهنگی وعدم وجود وحدت ملی و تداوم و تقویت فرهنگ پدر سالارانه مانع اصلی توسعه سیاسی در ایران بوده است.

علی رضا قلی : او در کتاب جامعه شناسی نخبه كشی بحث پیرامون علل عقب ماندگی ایران را بطور مبسوط مورد بررسی عمیق قرار داده است نویسنده آن معتقد است كه كارهای اجتماعی نه خلق الساعه است و نه انفرادی كه به توان آن را به طور جداگانه مورد بررسی قرار داد. فرهنگ ما عادت دارد تحلیل اوضاع اجتماعی، ملی و بین المللی را با مدل هایی ساده، سطحی و عامیه انجام دهد و تمام نارسایی های اجتماعی از جمله توسعه نیافتگی را به استبداد و استبداد را نیز در خود خواهی افراد و خودپسندی و بی تقوایی و قدرت طلبی افراد خلاصه كند.

سید محمد خاتمی : او در کتاب « آئین اندیشه در دام خود کامگی » مهمترین علت توسعه نیافتگی در ایران را وجود دولت های خودكامه معرفی می کند وی حوزه سیاست و اندیشه سیاسی در جهان اسلام را به سه دوره تقسیم می كند و ضمن بر شمردن اوصاف هر یك از دوره ها و نیز کنار گداشتن دوره ارسال شریعت و حاکمیت روح شریعت بر ساختار قدرت ، دوره دوم و سوم را دوره شكل گیری حكومت های خودكامه در جهان اسلام و از جمله ایران می داند با این تفاوت كه ویژگی دوره دوم را شكل گیری دولت های خودكامه بر پایه سلحشوری قوم غالب و نیروی متكی بر قدرت قبیله دانسته ولی مبنای قدرت حكومت های خودكامه در دوره سوم را اتكا به قدرت خارجی معرفی می نماید وی معتقد است توسعه نیافتگی سیاسی علت و علل توسعه نیافتگی در سایر زمینه هاست.

سید جمال الدین اسد آبادی: وی معتقد بود آگاهی بر آزادی مقدم است و تا مسلمانان به مرتبه از آگاهی دینی، تاریخی و ملی نرسد نه قادر اند با استعمار، استبداد و عقب ماندگی و انحطاط بستیزند و نه ستیزشان در نهایت كارآمد و گره گشا خواهد بود . وی نخستین كسی بود كه به صورت دقیق و عمیق این اندیشه را تبلیغ كرد كه مسلمانان پیش از هر چیزی نیازمندند خود را به عنوان انسانهایی عاقل و خردمند و دارای عزت و عظمت بشناسند و بعد به دیانت و ارزش های دینی و منابع اصلی مذهب خود آگاه شوند در واقع آگاهی های انسان، دینی و تاریخی سه گام مهم نهضت اجتماعی و تمدنی مسلمانان است وی شرایط لازم برای موفقیت مسلمانان در عرصه پیكار با استعمار و استبداد را این گونه بر می شمارد: خود آگاهی انسان -خودآگاهی دینی-خودآگاهی فرهنگی-تربیت اخلاقی و معنوی-شناخت جهان معاصر-اتحاد و یگانگی مسلمانان

محمود سریع القلم : وی با اشاره به اینکه پیشرفت و توسعه یافتگی یک امر درونی است و شرایط مستعد خارجی، تنها عوامل تسهیل کننده‌اند. عوامل عمده توسعه نیافتگی را به این شرح دسته بندی می کند:۱- ضعف علمی در کلیت جامعه ۲- نازل بودن مقام فکر و اندیشه؛ ۳- تعریف کوتاه مدت از زندگی؛ ۴- غلبه زرنگی‌های کوتاه مدت؛ ۵- محدود بودن دامنه لذات؛ ۶- ضعیف بودن اهداف جمعی؛ ۷- علاقه فراوان به دنیا؛ ۸- ضعف هنر گوش کردن؛ ۱۰- جامعه ضعیف اخلاقی؛ ۱۱-ضعف اساسی در انتقاد و خودانتقادی و در پایان نتیجه می گیرد که به واسطه حاکمیت روش پروژه ای مهندسی در مدیریت کشور، عوامل نامحسوس توسعه نیافتگی ایران مورد شناخت وبررسی قرارنگرفته اند. روش مهندسی کوتاه مدت در سطح مدیریت و خلقیات نامحسوس و مضر انباشته شده تاریخی، ما را به توسعه یافتگی نخواهند رساند. فرا‌تر از نزاعهای سیاسی، پدیده‌ای به نام کشور وجود دارد. باید بدان توجه شود و اولویت یابد. عقلانیت باید در حدی رشد کند که نزاع سیاسی در جهت تحقق منافع یک کشور باشد.

موسی غنی نژاد (اقتصاد دان): او مهمترین عامل توسعه را وجود یک نظام اقتصاد آزاد مبتنی بر اصل رقابت می داند. به وجود آمدن اقتصاد آزاد، مستلزم وجود یکسری نهادهایی است که مهمترین آنها آزادی‌های فردی، حقوق مالکیت فردی و حکومت قانون به معنی مخالف استبداد است. عامل اقتصادی خودش عامل فرهنگی هم هست. یعنی وقتی در یک اقتصادی آزادسازی انجام می‌دهید، دارید یک فرهنگی را آنجا ترویج می‌کنید، فرهنگ اعتقاد به آزادی فردی و اعتقاد به حقوق مالکیت فردی.به نظر او قانون اساسی و کل حاکمیت با اقتصاد آزاد مخالف نیست. مشکل بیشتر در رده‌های میانی مدیریتی است، آنجایی که مدیران دولتی منفعتشان درگیر است و در برابر انجام اصلاحات مقاومت می‌کنند. وی همچنین اقتصاد متکی بر درآمد های نفتی را نیز از دلایل عدم توسعه می داند.

صادق زیبا کلام : او در کتاب "ما چگونه ما شدیم" به تشریح عوامل عقب ماندگی ایران می پردازد از نظر او عوامل موثر در توسعه نیافتگی مشرق زمین و ایران را اینگونه دسته بندی می کند : 1-کمبود آب وشرایط اقلیمی و جغرافیایی ایران که موجب پراکندگی و دور بودن مناطق محل زندگی انسان ها و نزاع و درگیری بین اقوام می شده 2- هجوم اقوام وقبایل از بیرون و تاثیر منفی بر ساختار نهادهای اجتماعی 3- خاموش شدن چراغ علم با به قدرت رسیدن بنی عباس از اواسط قرن هشتم میلادی (دوم هجری) و روی بر تافتن از علوم و دانش به علاوه نا اگاهی از تمدن ها و بی اطلاعی از اجتماعات و اقوام ملل دیگر 4- قدرت گرفتن توان نظامی و صنعتی غرب از قرن 16 به بعد و برتری کامل غرب در قرن18 در مقابل فرهنگ و تمدن شرق و در جا زدن شرق که در نهایت به سلطه غرب بر مشرق زمین منجر گردید.

زندگی عاریتی

   
 

زندگی عاریتی

هايدگر، فيلسوف اگزيستانسياليست معروف آلمانی، در كتاب معروف خود، «هستي و زمان بحثي را در باب وضع زندگي اكثر قريب به اتفاق ما آدميان پيش كشيده است و قصد دارد با ترسيم اين وضع، نشان دهد اكثر ما آدميان «زندگي عاريتي» داريم. هايدگر مي‏گويد: ‌هر كدام از شما در زندگي خود تأمل كنيد و ببينيد آيا اين سه خصيصه‏اي كه من مي‏گويم در زندگي‌تان هست يا نه. اگر هست، صادقانه پيش خودتان مقّر باشيد كه زندگي عاريتي مي‏كنيد، نه زندگي اصيل. بعد مي‏گويد: همة ما آدميان كمابيش اين سه خصيصه را داريم:

خصيصه اول، اين است که ما به وراجّي و ياوه‏گويي مبتلا شده‏ايم. وراجّي چه نوع سخني است؟ سخني است كه در آن، خودِ سخن گفتن مهم است نه محتواي سخن. به تعبيري، «خود حرف‌زدن» موضوعيت پيدا كرده؛ در حالي‌که بايد طريقيت داشته باشد و از طريق سخن گفتن، چيزي انتقال يابد. در حقيقت ما از پدران، مادران، مربيّان، افكار عمومي، راديو، تلويزيون، مطبوعات و رسانه‏هاي جمعي، چيزهايي را شنيده‏ايم. بعد هم همين‏طوري كه شنيده‏ايم، به ديگري انتقال مي‏دهيم؛ بدون اين‌كه قبل از اين انتقال، بررسي كنيم و ببينيم آيا اين مطالب درست‌اند يا نادرست.

خصيصه دوم، آن است که ما از مرحله ياوه‏گويي و وراجّي، به مرحله سرك‌كشيدن، بوالفضولي و ناخنك‌زدن مي‏رسيم. بوالفضولي يعني به محض اين‌كه چيزي را شنيدم و وارد ذهنم شد فوراً مي‏گويم چه چيز ديگري داريد؟ يعني با وجود اين‌كه هنوز مطلب اول را دريافت نكرده‏ام و وارد هاضمه و فهم من نشده، باز دنبال چيز جديد مي‏گردم. پس سرك كشيدن يعني عاشق نو بودن. مثلاً، شما كتابي نوشته‏ايد و من با خواندن آن باورهاي شما را به خود انتقال مي‏دهم، اصلاً هم دقت نمي‏كنم آيا درست است يا نه؛ اما تا به شما مي‏رسم مي‏گويم: آقا اخيراً كتاب جديدي منتشر نكرده‏ايد؟ يكي نيست بگويد: خوب، كتاب‌هاي قبلي را كه خواندي كدام‌اش حق بود و كدام‌اش باطل؟!

خصيصه سوم، «سردرگمي» و «گيجي» است؛ يعني نمي‏دانم در چه جهاني به سر مي‏برم. مثلاً نمي‏دانم آيا جهان هدف‌دار است يا بي‏هدف؛ نمي‏دانم در جهانِ با خدا به سر مي‏برم يا بي‏خدا؛ نمي‏دانم جنگ بهتر است يا صلح؛ اما در عين حال مي‏دانم كه درباره هر يك از اين پرسش‌ها، اقوال زيادي هست و مي‏توانم همه را براي شما توضيح دهم. در واقع، ما از نظر فكري تلوتلو مي‏خوريم. چرا؟ چون در مورد هيچ چيز خودمان تصميم نگرفته‏ايم و تنها وسيله‏اي براي انتقال نظريات بوده ایم. ه تعبير ديگر، باورها همين‏طور به ما مي‏رسند و از ما به ديگران انتقال مي‏يابند و چون ما شهوت شنيدن و گفتن داريم، در اثر اعمال اين شهوت، به گيجي فرورفته‏ايم؛ يعني هيچ رأي شخصي قابل دفاعي نداريم. ر واقع، به جاي اين‌كه سخن ما «درباره واقعيت‌ها» باشد، درباره «سخناني است كه درباره واقعيت‌ها» گفته شده و اصلاً از اين سخنان، به خود واقعيت انتقال نيافته‏ايم.

بدين ترتيب، شاخصه‏هاي اصلي زندگي عاريتي چنين‏ هستند: تقليد مي‏كنيم، تعبد مي‏ورزيم، بي‏دليل سخن مي‏گوييم، سخنان ديگران را بي‏دليل مي‏پذيريم و ديگران هم سخنان ما را بي‏دليل مي‏پذيرند و بر سر هيچ هياهو مي‏كنيم؛ با همه وفاداريم جز با خود، با همه صداقت داريم جز با خود، با همه يك‌رنگ هستيم جز با خود. در حالي كه شاخصه‏هاي اصلي زندگي اصيل، عبارت‌اند از: به خود وفادار بودن نه به هيچ كس ديگر، با خود صداقت داشتن نه با هيچ كس ديگر، با خود يك‌رنگ بودن نه با هيچ كس ديگر. زندگي اصيل، يعني زندگي‏اي كه در آن انسان تنها به خودش وفادار است و مساوي است با «در التزام خود حركت كردن» و «در معيّت خود زيستن»، و بنابراين هرگاه وفاداري به خود، فداي وفاداري به ديگر يا ديگران شود، زندگي من عاريتي خواهد بود. معناي واضح‌تر وفاداري به خود، فقط «بر اساس فهم خود عمل كردن» و «فهم خود را مبناي تصميم‏گيري‌هاي عملي قرار دادن» است.

كساني زندگي اصيل دارند كه در واقع هيچ باور نيازموده‏اي را مبنا قرار نمي‏دهند، تقليد نمي‏كنند، تعبد نمي‏ورزند، هم‌رنگي با جماعت ندارند، افكار عمومي در آنها مؤثر نيست و در پي اين نيستند كه محبوبيت‌شان را به هر قيمتي حفظ كنند. زندگي اصيل، يعني بر اساس اعتماد به چشم، ديدن؛ نه كور كردن چشم خود و ديدن با چشم ديگران؛ يعني ديدن زندگي از پشت عينك خود، نه لگدمال كردن عينك خود و بر چشم‌زدن عينك ديگري؛ يعني اين‌که من زندگي‏ام را بر اساس صرافت طبع‌هاي شخصي خودم بسازم، نه تعطيل كردن اقتضائات درون براي كسب رضايت ديگري.

 مصطفی ملکیان - مجله شعر- تابستان 88- شماره 66- ص14تا16