زندگی عاریتی
|
زندگی عاریتی هايدگر، فيلسوف اگزيستانسياليست معروف آلمانی، در كتاب معروف خود، «هستي و زمان بحثي را در باب وضع زندگي اكثر قريب به اتفاق ما آدميان پيش كشيده است و قصد دارد با ترسيم اين وضع، نشان دهد اكثر ما آدميان «زندگي عاريتي» داريم. هايدگر ميگويد: هر كدام از شما در زندگي خود تأمل كنيد و ببينيد آيا اين سه خصيصهاي كه من ميگويم در زندگيتان هست يا نه. اگر هست، صادقانه پيش خودتان مقّر باشيد كه زندگي عاريتي ميكنيد، نه زندگي اصيل. بعد ميگويد: همة ما آدميان كمابيش اين سه خصيصه را داريم: خصيصه اول، اين است که ما به وراجّي و ياوهگويي مبتلا شدهايم. وراجّي چه نوع سخني است؟ سخني است كه در آن، خودِ سخن گفتن مهم است نه محتواي سخن. به تعبيري، «خود حرفزدن» موضوعيت پيدا كرده؛ در حاليکه بايد طريقيت داشته باشد و از طريق سخن گفتن، چيزي انتقال يابد. در حقيقت ما از پدران، مادران، مربيّان، افكار عمومي، راديو، تلويزيون، مطبوعات و رسانههاي جمعي، چيزهايي را شنيدهايم. بعد هم همينطوري كه شنيدهايم، به ديگري انتقال ميدهيم؛ بدون اينكه قبل از اين انتقال، بررسي كنيم و ببينيم آيا اين مطالب درستاند يا نادرست. خصيصه دوم، آن است که ما از مرحله ياوهگويي و وراجّي، به مرحله سرككشيدن، بوالفضولي و ناخنكزدن ميرسيم. بوالفضولي يعني به محض اينكه چيزي را شنيدم و وارد ذهنم شد فوراً ميگويم چه چيز ديگري داريد؟ يعني با وجود اينكه هنوز مطلب اول را دريافت نكردهام و وارد هاضمه و فهم من نشده، باز دنبال چيز جديد ميگردم. پس سرك كشيدن يعني عاشق نو بودن. مثلاً، شما كتابي نوشتهايد و من با خواندن آن باورهاي شما را به خود انتقال ميدهم، اصلاً هم دقت نميكنم آيا درست است يا نه؛ اما تا به شما ميرسم ميگويم: آقا اخيراً كتاب جديدي منتشر نكردهايد؟ يكي نيست بگويد: خوب، كتابهاي قبلي را كه خواندي كداماش حق بود و كداماش باطل؟! خصيصه سوم، «سردرگمي» و «گيجي» است؛ يعني نميدانم در چه جهاني به سر ميبرم. مثلاً نميدانم آيا جهان هدفدار است يا بيهدف؛ نميدانم در جهانِ با خدا به سر ميبرم يا بيخدا؛ نميدانم جنگ بهتر است يا صلح؛ اما در عين حال ميدانم كه درباره هر يك از اين پرسشها، اقوال زيادي هست و ميتوانم همه را براي شما توضيح دهم. در واقع، ما از نظر فكري تلوتلو ميخوريم. چرا؟ چون در مورد هيچ چيز خودمان تصميم نگرفتهايم و تنها وسيلهاي براي انتقال نظريات بوده ایم. ه تعبير ديگر، باورها همينطور به ما ميرسند و از ما به ديگران انتقال مييابند و چون ما شهوت شنيدن و گفتن داريم، در اثر اعمال اين شهوت، به گيجي فرورفتهايم؛ يعني هيچ رأي شخصي قابل دفاعي نداريم. ر واقع، به جاي اينكه سخن ما «درباره واقعيتها» باشد، درباره «سخناني است كه درباره واقعيتها» گفته شده و اصلاً از اين سخنان، به خود واقعيت انتقال نيافتهايم. بدين ترتيب، شاخصههاي اصلي زندگي عاريتي چنين هستند: تقليد ميكنيم، تعبد ميورزيم، بيدليل سخن ميگوييم، سخنان ديگران را بيدليل ميپذيريم و ديگران هم سخنان ما را بيدليل ميپذيرند و بر سر هيچ هياهو ميكنيم؛ با همه وفاداريم جز با خود، با همه صداقت داريم جز با خود، با همه يكرنگ هستيم جز با خود. در حالي كه شاخصههاي اصلي زندگي اصيل، عبارتاند از: به خود وفادار بودن نه به هيچ كس ديگر، با خود صداقت داشتن نه با هيچ كس ديگر، با خود يكرنگ بودن نه با هيچ كس ديگر. زندگي اصيل، يعني زندگياي كه در آن انسان تنها به خودش وفادار است و مساوي است با «در التزام خود حركت كردن» و «در معيّت خود زيستن»، و بنابراين هرگاه وفاداري به خود، فداي وفاداري به ديگر يا ديگران شود، زندگي من عاريتي خواهد بود. معناي واضحتر وفاداري به خود، فقط «بر اساس فهم خود عمل كردن» و «فهم خود را مبناي تصميمگيريهاي عملي قرار دادن» است. كساني زندگي اصيل دارند كه در واقع هيچ باور نيازمودهاي را مبنا قرار نميدهند، تقليد نميكنند، تعبد نميورزند، همرنگي با جماعت ندارند، افكار عمومي در آنها مؤثر نيست و در پي اين نيستند كه محبوبيتشان را به هر قيمتي حفظ كنند. زندگي اصيل، يعني بر اساس اعتماد به چشم، ديدن؛ نه كور كردن چشم خود و ديدن با چشم ديگران؛ يعني ديدن زندگي از پشت عينك خود، نه لگدمال كردن عينك خود و بر چشمزدن عينك ديگري؛ يعني اينکه من زندگيام را بر اساس صرافت طبعهاي شخصي خودم بسازم، نه تعطيل كردن اقتضائات درون براي كسب رضايت ديگري. مصطفی ملکیان - مجله شعر- تابستان 88- شماره 66- ص14تا16 |
بنام خدا