نگاهی مختصر به مسائل اجتماعی در کلام مولانا
هنگامی که دیوان شمس را مطالعه میکنی به این نکته پی میبری که گویا بیشتر مکاتب و دیدگاه های نظری معاصر در این دیوان یکجا جمع شده است. این شاید بدان خاطر است که دیوان مولانا بیشترکتابی الهامی است تا تالیفی . در اینجا با جستجو در دیوان شمس برخی اشعار و حکایات که به نحوی مسائل و دیدگاه های اجتماعی در آن منعکس شده بیان می شود و جستجوی بیشتر را به دوستان واگذار می کنم.
- در شعر زیر به نحوی تاثیر پذیری اندیشه ها و تفکرات فرد از محیط اجتماعی بیان شده است :
دِه مرو دِه مرد را احمق کند عقل را بی نور و بی رونق کند
قول پیغمبر شنو ای مجتبی گور عقل آمد وطن در روستا
هرک در رُستا بود روزی و شام تا بماهی عقل او نبود تمام ........
***
شعر زیربر حاکمیت عقلانیت ابزاری و منعفت خواهی بر کنش های انسان دلالت دارد :
دست کی جنبد به ایثار و عمل تا نبیند داده را جانش بدل
آنک بدهد بی امید سودها آن خدایست آن خدایست آن خدا....
تا نبیند کودکی که سیب هست او پیاز گنده را ندهد ز دست
این همه بازار بهر این غرض بر دکانها شسته بر بوی عوض
صد متاع خوب عرضه میکنند واندرون دل عوضها میتنند
یک سلامی نشنوی ای مرد دین که نگیرد آخرت آن آستین
بی طمع نشنیدهام از خاص و عام من سلامی ای برادر والسلام.........
*****
در بیان جایگاه عقل و تاثیر زیانبار تقلید آنجایی که تقلید نارواست " داستان "خر برفت
صوفیی در خانقاه از ره رسید مرکب خود برد و در آخر کشید...............
گفت آن را جمله میگفتند خوش مر مرا هم ذوق آمد گفتنش
مر مرا تقلیدشان بر باد داد که دو صد لعنت بر آن تقلید باد
خاصه تقلید چنین بیحاصلا ن خشم ابراهیم با بر آفلان...................
****
شعر زیز تقدم نیاز های زیستی را بر سایر نیازها انسان را باز گو می کند همانگونه که مارکس _مازلو- پارسونز و بسیاری دیگر بر این اصل تاکید دارند.
آدمی اول حریص نان بود زانک قوت و نان ستون جان بود
سوی کسب و سوی غصب و صد حیل جان نهاده بر کف از حرص و امل
چون بنادر گشت مستغنی ز نان عاشق نامست و مدح شاعران
تا که اصل و فصل او را بر دهند در بیان فضل او منبر نهند
*****
در داستان "آن پادشاه جهود که نصرانیان را می کشت" و همچنین داستان موسی و فرعون ؛ ویژگی های نظام استبدادی را ترسیم کرده و نشان می دهد که چگونه در جامعه استبداد زده انحصار طلبی و حاکمیت تمایلات فردی جامعه را دچار آسیب های اخلای می کند تا جایی که بنا به تعبیر توماس هابز ؛ انسانها گرگ یکدیگر می شوند.
*****
درا شعار زیر همان طور که هگل مسیر دیالکتیکی موجودات را به شکل دایره و تکرار شونده در نظر گرفته، مولانا نیز برآنست كه جهان وجود در سير تحولي است ماده و هستي از جماد به نبات و از نبات به حيوان و از حيوان به انسان تحول مي يابد و از مقام انساني نيز بالاتر ميرود ولي در هر مرحله ی ديگر ، مرحله ی كهن را از ياد مي برد
از جمادی مردم و نامی شدم وز نما مردم به حیوان برزدم
مردم از حیوانی و آدم شدم پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم
حمله دیگر بمیرم از بشر تا بر آرم از ملایک پر و سر
وز ملک هم بایدم جستن ز جو کل شیء هالک الا وجهه
بار دیگر از ملک قربان شوم آنچ اندر وهم ناید آن شوم
پس عدم گردم عدم چون ارغنون گویدم که انا الیه راجعون
وهمچنین شعر زیر
هر شريعت را كه حق منسوخ كرد او گيا برد و عوض آورد وَرد
شب كند منسوخ شغل روز را بين جمادي خرد افروز را
كه ز ضدّ ضدّ ها آيد پديد در سويدا روشنائي آفريد
جنگ پيغمبر مدارِ صلح شد صلح اين آخر زمان زان جنگ بُد
و موارد متعدد دیگری که حکایت از نگاه جامعه شناختی و روانشناختی مولانا دارد و بیان همه آنها به درازا می کشد.